مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

88

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

من نيز چنان كرده ، پنهانى بدرآمديم . و آن روز تا هنگام شام و شب تا سحرگاهان همىرفتيم . آنگاه بارها بگرفتيم و عقال بر اشتران بزديم و بخسبيديم . از بس‌كه رنج برده و از مشقت سفر آزرده بوديم ، از خود غفلت كرديم . دزدان بر ما گرد آمده ، مال ما را بتمامت بگرفتند و غلامان را بكشتند و ما را در بدترين احوال بگذاشته ، برفتند . پس ما برخاسته تا بامدادان همىرفتيم تا بشهرى رسيديم و قصد مسجد آن شهر كرديم و در پهلوى مسجد با تن برهنه ، آن روز را بشب آورديم . چون شب درآمد ، به مسجد درآمديم و آن شب را بىنان و آب در مسجد بروز آورديم . چون صبح شد ، فريضه بگزارديم و نشسته بودم كه ناگاه مردى درآمد و ما را سلام كرد و دو ركعت تحيّت مسجد بجاآورد . آنگاه رو بما كرده ، گفت : اى جماعت ، شما غريب هستيد ؟ گفتم : آرى و دزدان بر ما راه گرفته ، ما را عريان كرده‌اند و ما بدين شهر آمده ، كس را نميشناسيم . آن مرد گفت : اگر بخواهيد ، بخانهء من درآئيد . گوهرى گفت كه : من با على بن به كار گفتم : برخيز كه خانه اين مرد برويم و از دو چيز خلاص يابيم : يكى اينكه شايد كسى بيايد و ما را در اين احوال ببيند . آنگاه رسوا خواهيم شد . و ديگر اينكه ما مردمانى هستيم غريب و راه به جائى ندانيم . على بن به كار گفت : هرچه دانى بكن . كه مخالفت نخواهم كرد . پس از آن مرد دوباره گفت : اى غريبان ، برخيزيد و بيائيد . گوهرى گفت : سمعا و طاعة . پس آن مرد ، چيزى از جامهء خويش بدرآورده ، بر ما بپوشاند و مهربانى كرد . ما برخاسته ، با او بسوى خانه‌اش رفتيم . آن مرد ، در بكوبيد . خادمك خوردسالى در بگشود . آن مرد داخل خانه شد . ما نيز بر اثر او همىرفتيم . پس از آن بقچهء حاضر آورده ، حلّه بر ما پوشانيد . و ما نشسته بوديم كه كنيزكى مائده آورد و در پيش روى ما به زمين نهاد . ما اندك چيزى بخورديم . مائده برداشت و ما بدانجا بوديم تا شب درآمد . على بن به كار بناليد و بگريست و با گوهرفروش گفت : اى برادر ، بدان كه من لا محاله هلاك خواهم شد و همىخواهم كه وصيت